دوم دبیرستان که بودیم. میز آخر، ردیف وسط مال سارا و آزاده بود. من روی صندلی تکی می نشستم سمت چپ سارا. گوشمان همیشه نزدیک دهن هم بود. توی تک تک کلاس ها بی که کسی بفهمد کامنت میدادیم ذیل جمله های معلم. همینطوری ریز ریز، زیر گوش هم مکالمه ها داشتیم. اصلا فکر کنم از همان جا بلد شدیم یک چیزهایی را. هنوز هم توی جمع نزدیک هم می نشینیم، یک کلمه ی یواشی زمزمه میکند و میفهمم الان باید عوض کنم بحث را مثلا یا خوشش نیامده از فلانی. یک اسم می گویم آرام، میگوید: آره میدونم. زبان هم را آنجا بلد شدیم. مکالمه ها داشتیم زیر گوش هم. خانوم رهبر را دوست داشتیم، از عزیزی بدمان میآمد، شیمی سخت بود و کیایی بی نهایت مزخرف! از شیمی، از کیایی، بیشتر از همه حرف میزدیم. رتبه ی 2 مال آقای عزیزی بود. سارا خیلی بدش می آمد از عزیزی، من نفرت خاص نداشتم، کم میدیدمش همیشه، خوشم هم نمی آمد راستش، میرفت روی منبر تعریف از خودش، پایین هم نمی آمد. یک جاهایی هم میخواست الکی صمیمی شود با کسی. مثلا با سارا. چشم دیدن "شاهی" را نداشت! سارا هم متقابلا البته. برای من اما هیچ بود. خسته کننده بود. آدم زیادی کوچکی بود توی زندگی. آن وقت ها، دوره هایی هم بود که توی زندگی مان اصلا دلمان نمی خواست درک کنیم پیری استاد را و این که میخواهد ارتباط برقرار کنیم باهاش و دوستش بداریم. حالمان بد میشد وقتی میامد سراغمان توی وقت های استراحت. سارا حرف نمیزد باهاش، من لبخند شیک الکی تحویل میدادم. اعتماد به نفسش زیادی بود، این که فکر کنی ذاتا دوست داشتنی و تحسین برانگیز هستی اعتماد به نفس زیاد میخواهد! اگر بخواهم صادق باشم این حالم را بد میکرد.
اردیبهشت 85 بود اگر اشتباه نکنم، که میخواستیم برای هفته ی معلم کادو بدهیم به معلم ها. یک سری کتاب خریده بودیم دسته جمعی. به هرکسی یک جلد دادیم. خانم رهبر و آقای عزیزی استادهای محبوب کلاس بودند، کادوشان فرق میکرد با همه. گفتم که خانم رهبر را دوست داشتیم... یک روز سر کلاس از کرج قدیم گفته بود. از این که بچگی اش میرفتند خانه مادربزرگ توتک میخوردند شب عید، که یک شیرینی محلی ست. یک بزرگش بوده برای بچه ها که شکل یک صورت خندان بوده. همه جا باغ بوده و این که کرج خیلی زود عوض شده. اصلا زیادی عوض شده. و خب خانم رهبر سنی هم نداشت. ما حرف هایش را باور کردیم آن روز. وقتی خواست برود سر درس، سارا آرام نزدیک گوشم گفت: چه حرف های خوبی زد امروز. وقتی میگفت خوب منظورش خوب در معنای واقعی اش نبود، منظورش را من خوب بلد بودم. برای همین گفتم: اوهوم.
هشتاد و چهار اوایلی بود که فهمیده بودم قلم یعنی چه اصلا. نوشتن بلد شده بودم. همه چیز را مینوشتم، خیلی مینوشتم. رفتم نوشتم حرف های خانم رهبر را. یک جور خوبی هم نوشتم. مثلا متن ادبی. این را داشتم از آن وقت، فکر کنم به کسی هم نشان ندادم اصلا. روز معلم که شد گفتم من یک چیزی نوشته ام برای خانم رهبر، بدیم بهش آن را هم؟! بچه ها موافق بودند. نوشتیمش روی کاغذ ابر و باد. رویا نوشت به خیالم. کادو را که دادیم گفتیم یک چیزی هم نوشته ایم براتان. رفتم ایستادم جلوی کلاس خواندم، نوشته روی صحبتش با خانم رهبر بود. نوشته بودم که تو این حرف ها را زدی و ما چه شدیم. تمام که شد همه سکوت کردند، بعد کف زدند. خانم رهبر هم داشت بال در میاورد از خوشحالی. اصلا آن خاطره زیادی برایش مهم بود، مطمئنم. به مادرش هم گفت و حتی به همسایه مان. این یعنی که به خیلی ها گفته، برای خیلی ها خوانده. من بدم نیامد، خوشم آمد راستش. خندیدم که خوشحال شد. چون گفتم که خانم رهبر را دوست داشتیم، نشستم کنار سارا، هنوز کف میزد، نزدیک گوشم گفت: خیلی خوب بود ولی چرا همش بهش گفتی تو؟!!! و به پهنای صورتش خندید! همین را گفت ولی من فهمیدم که خوشش آمده. خیلی هم خوشش آمده.
فرداش گفتند تو خوب مینویسی برای عزیزی هم بنویس. هم خوشم آمده بود که از نوشتنم تعریف میکنند، هم خوشم نمیامد از عزیزی. خلاصه گفتم باشه ولی من عزیزی دوست نیستم بد میشود! گفتند تو بنویس، بد بنویس.
یادم است که چقدر سخت بود نوشتن. که یک جور بنویسی که زیادی خز هم نباشد، که زبانش هم خوب باشد. که نمیدانم فلان باشد و اصلا من حرفی نداشتم با عزیزی! مشکل این بود. یادم است که همه جاش را نوشته بودم ولی نمیدانستم چه طور شروع شود خوب است. آخر کار به خودم بلند گفتم: ساده ترین چیزی که میاد به ذهنت رو بنویس! نوشتم:" برای آغاز کردن شاید فقط باید خواست و ما امروز میخواهیم از تو بگوییم." و خب ادامه اش معلوم بود، تو که فلان جوری و فلان جوری که همه ی این ها خوب بود و ادبی گویا مثلا. بستم دفتر را و گرفتم خوابیدم. صبح دادم به رویا که پاکنویس کند توی ورق. پاکنویس که کرد گفت: چه خوب بود این! استاد آمد، کادو را دادیم، باز بچه ها صدا کردند که برو بخوان. رفتم خواندم کلش را توی یک سکوت محضی که فقط صدای من میشکستش. اصلا فضا زیادی سنگین بود، حس کردم این را. تمام که شد کسی دست نزد. همین طور سکوت ادامه داشت. بعد نگاه کردم به بچه ها. ریحانه گریه کرده بود، اشک بود توی چشم های همه. همینطور زل زده بودند به من. گفتم: خب.. تموم شد. یکهو همه شان شروع کردند به دست زدن. اشک های توی چشم حلقه زده شان داشت میریخت. آقای عزیزی رفت بیرون از کلاس. بچه ها همینطور دست میزدند. من توی یک شوک واقعی بودم. رفتم سمت میز، نشستم، سارا... همینجوری که اشک هاش را پاک میکرد، گفت: اینو برای عزیزی نوشتی الان؟! من خنده ام گرفته بود از بهت. گفتم: اینا چه شونه؟! گفت: خوب نوشته بودی. گریه کرده بود، گفت خوب نوشتی و سرش را کرد توی دفترش. گفت خوب نوشتی ولی فهمیدم که گند زدم، که یک گندی زده ام و حالیم نیست. عزیزی روی آسمان ها بود. میرفت بیرون گریه میکرد. بچه ها نمی دانم چه شان شده بود، هی بر میگشتند یک نگاه های خاصی میکردند به من. من.... گنگ بودم، خیلی گنگ بودم...
یک حقیقت تلخی را فهمیدم آن روز. یک توانایی شومی را توی خودم دیدم. این که بلدم یک چهره ای از خودم نشان بدهم که اصلا نیستم. یعنی آنی که اصلا نیستم را نشان همه بدهم. یک جوری که هیچ کس نفهمد این ها حرف های دلم نبوده. بچه ها، همه شان میدانستند، میانه ی من و سارا خوب نیست با عزیزی ولی هیچ کدامشان شک نکردند که شاید این ها حسم نباشد. باور کرده بودند نویسنده را. فکر میکردند آن همه خوبم مثلا.
یادش که میفتم حالم به هم مبخورد. هنوز هم همانطورم. حواستان باشد به خودتان. من وقتی بخواهم به کسی که دوستش دارم بگویم که دارم، لالم ولی بلدم یک جوری به آدم هایی که دوستشان ندارم بگویم دوستشان دارم که خودم هم شک کنم که الآن دارم یا ندارم؟!... بلدم دو چهره داشته باشم، به همه یکی را نشان بدهم که آدمک است، خودم زیرش باشم، بی که حتا یک ذره شبیه باشد این دو تا به هم. بلدم. حواستان را جمع کنید. خوب بلدم این کارها را. از یک جایی ، از یک جای تاریک و دوری توی حافظه ام، از یک نسلی این را بلدم که اگر میدانستم کجاست تمام میشد این تراژدی... میسوزاندمش یک سر...
.
.
ولی بلد نیستم. پس جمع کنید حواستان را. جز آن ها که بلدندم. جز همان ها فقط....
+ رمدیوس، تو یکی لطفا حواست را خیلی جمع کن. من خودم هم درست نمیدانم چه خبر است.
