تبليغاتX
درخت بنفش

درخت بنفش

نخواه از نفس جاری تو دل بکنم / که زنده رود تویی، اصفهان مرده منم

صبح توی کلاس 224 بودیم که سحر آمد. گفت: سلام. با یک لحن گوگولی گفتم سلاااام عزیزم و دست دادیم، رو کرد به سامان، گفت: با من عین غریبه ها سلام علیک میکنه! این چهره ی گوگولت مال ما نیست که. بعد یک چیزی یادم آمد. یک چیز دوری یادم آمد.

دوم دبیرستان که بودیم. میز آخر، ردیف وسط مال سارا و آزاده بود. من روی صندلی تکی می نشستم سمت چپ سارا. گوشمان همیشه نزدیک دهن هم بود. توی تک تک کلاس ها بی که کسی بفهمد کامنت میدادیم ذیل جمله های معلم. همینطوری ریز ریز، زیر گوش هم مکالمه ها داشتیم. اصلا فکر کنم از همان جا بلد شدیم یک چیزهایی را. هنوز هم توی جمع نزدیک هم می نشینیم، یک کلمه ی یواشی زمزمه میکند و میفهمم الان باید عوض کنم بحث را مثلا یا خوشش نیامده از فلانی. یک اسم می گویم آرام، میگوید: آره میدونم. زبان هم را آنجا بلد شدیم. مکالمه ها داشتیم زیر گوش هم. خانوم رهبر را دوست داشتیم، از عزیزی بدمان میآمد، شیمی سخت بود و کیایی بی نهایت مزخرف! از شیمی، از کیایی، بیشتر از همه حرف میزدیم. رتبه ی 2 مال آقای عزیزی بود. سارا خیلی بدش می آمد از عزیزی، من نفرت خاص نداشتم، کم میدیدمش همیشه، خوشم هم نمی آمد راستش، میرفت روی منبر تعریف از خودش، پایین هم نمی آمد. یک جاهایی هم میخواست الکی صمیمی شود با کسی. مثلا با سارا. چشم دیدن "شاهی" را نداشت! سارا هم متقابلا البته. برای من اما هیچ بود. خسته کننده بود. آدم زیادی کوچکی بود توی زندگی. آن وقت ها، دوره هایی هم بود که توی زندگی مان اصلا دلمان نمی خواست درک کنیم پیری استاد را و این که میخواهد ارتباط برقرار کنیم باهاش و دوستش بداریم. حالمان بد میشد وقتی میامد سراغمان توی وقت های استراحت. سارا حرف نمیزد باهاش، من لبخند شیک الکی تحویل میدادم. اعتماد به نفسش زیادی بود، این که فکر کنی ذاتا دوست داشتنی و تحسین برانگیز هستی اعتماد به نفس زیاد میخواهد! اگر بخواهم صادق باشم این حالم را بد میکرد.

اردیبهشت 85 بود اگر اشتباه نکنم، که میخواستیم برای هفته ی معلم کادو بدهیم به معلم ها. یک سری کتاب خریده بودیم دسته جمعی. به هرکسی یک جلد دادیم. خانم رهبر و آقای عزیزی استادهای محبوب کلاس بودند، کادوشان فرق میکرد با همه. گفتم که خانم رهبر را دوست داشتیم... یک روز سر کلاس از کرج قدیم گفته بود. از این که بچگی اش میرفتند خانه مادربزرگ توتک میخوردند شب عید، که یک شیرینی محلی ست. یک بزرگش بوده برای بچه ها که شکل یک صورت خندان بوده. همه جا باغ بوده و این که کرج خیلی زود عوض شده. اصلا زیادی عوض شده. و خب خانم رهبر سنی هم نداشت. ما حرف هایش را باور کردیم آن روز. وقتی خواست برود سر درس، سارا آرام نزدیک گوشم گفت: چه حرف های خوبی زد امروز. وقتی میگفت خوب منظورش خوب در معنای واقعی اش نبود، منظورش را من خوب بلد بودم. برای همین گفتم: اوهوم.

هشتاد و چهار اوایلی بود که فهمیده بودم قلم یعنی چه اصلا. نوشتن بلد شده بودم. همه چیز را مینوشتم، خیلی مینوشتم. رفتم نوشتم حرف های خانم رهبر را. یک جور خوبی هم نوشتم. مثلا متن ادبی. این را داشتم از آن وقت، فکر کنم به کسی هم نشان ندادم اصلا. روز معلم که شد گفتم من یک چیزی نوشته ام برای خانم رهبر، بدیم بهش آن را هم؟! بچه ها موافق بودند. نوشتیمش روی کاغذ ابر و باد. رویا نوشت به خیالم. کادو را که دادیم گفتیم یک چیزی هم نوشته ایم براتان. رفتم ایستادم جلوی کلاس خواندم، نوشته روی صحبتش با خانم رهبر بود. نوشته بودم که تو این حرف ها را زدی و ما چه شدیم. تمام که شد همه سکوت کردند، بعد کف زدند. خانم رهبر هم داشت بال در میاورد از خوشحالی. اصلا آن خاطره زیادی برایش مهم بود، مطمئنم. به مادرش هم گفت و حتی به همسایه مان. این یعنی که به خیلی ها گفته، برای خیلی ها خوانده. من بدم نیامد، خوشم آمد راستش. خندیدم که خوشحال شد. چون گفتم که خانم رهبر را دوست داشتیم، نشستم کنار سارا، هنوز کف میزد، نزدیک گوشم گفت: خیلی خوب بود ولی چرا همش بهش گفتی تو؟!!! و به پهنای صورتش خندید! همین را گفت ولی من فهمیدم که خوشش آمده. خیلی هم خوشش آمده.

فرداش گفتند تو خوب مینویسی برای عزیزی هم بنویس. هم خوشم آمده بود که از نوشتنم تعریف میکنند، هم خوشم نمیامد از عزیزی. خلاصه گفتم باشه ولی من عزیزی دوست نیستم بد میشود! گفتند تو بنویس، بد بنویس.

یادم است که چقدر سخت بود نوشتن. که یک جور بنویسی که زیادی خز هم نباشد، که زبانش هم خوب باشد. که نمیدانم فلان باشد و اصلا من حرفی نداشتم با عزیزی! مشکل این بود. یادم است که همه جاش را نوشته بودم ولی نمیدانستم چه طور شروع شود خوب است. آخر کار به خودم بلند گفتم: ساده ترین چیزی که میاد به ذهنت رو بنویس! نوشتم:" برای آغاز کردن شاید فقط باید خواست و ما امروز میخواهیم از تو بگوییم." و خب ادامه اش معلوم بود، تو که فلان جوری و فلان جوری که همه ی این ها خوب بود و ادبی گویا مثلا. بستم دفتر را و گرفتم خوابیدم. صبح دادم به رویا که پاکنویس کند توی ورق. پاکنویس که کرد گفت: چه خوب بود این! استاد آمد، کادو را دادیم، باز بچه ها صدا کردند که برو بخوان. رفتم خواندم کلش را توی یک سکوت محضی که فقط صدای من میشکستش. اصلا فضا زیادی سنگین بود، حس کردم این را. تمام که شد کسی دست نزد. همین طور سکوت ادامه داشت. بعد نگاه کردم به بچه ها. ریحانه گریه کرده بود، اشک بود توی چشم های همه. همینطور زل زده بودند به من. گفتم: خب.. تموم شد. یکهو همه شان شروع کردند به دست زدن. اشک های توی چشم حلقه زده شان داشت میریخت. آقای عزیزی رفت بیرون از کلاس. بچه ها همینطور دست میزدند. من توی یک شوک واقعی بودم. رفتم سمت میز، نشستم، سارا... همینجوری که اشک هاش را پاک میکرد، گفت: اینو برای عزیزی نوشتی الان؟! من خنده ام گرفته بود از بهت. گفتم: اینا چه شونه؟! گفت: خوب نوشته بودی. گریه کرده بود، گفت خوب نوشتی و سرش را کرد توی دفترش. گفت خوب نوشتی ولی فهمیدم که گند زدم، که یک گندی زده ام و حالیم نیست. عزیزی روی آسمان ها بود. میرفت بیرون گریه میکرد. بچه ها نمی دانم چه شان شده بود، هی بر میگشتند یک نگاه های خاصی میکردند به من. من.... گنگ بودم، خیلی گنگ بودم... 

یک حقیقت تلخی را فهمیدم آن روز. یک توانایی شومی را توی خودم دیدم. این که بلدم یک چهره ای از خودم نشان بدهم که اصلا نیستم. یعنی آنی که اصلا نیستم را نشان همه بدهم. یک جوری که هیچ کس نفهمد این ها حرف های دلم نبوده. بچه ها، همه شان میدانستند، میانه ی من و سارا خوب نیست با عزیزی ولی هیچ کدامشان شک نکردند که شاید این ها حسم نباشد. باور کرده بودند نویسنده را. فکر میکردند آن همه خوبم مثلا.

یادش که میفتم حالم به  هم مبخورد. هنوز هم همانطورم. حواستان باشد به خودتان. من وقتی بخواهم به کسی که دوستش دارم بگویم که دارم، لالم ولی بلدم یک جوری به آدم هایی که دوستشان ندارم بگویم دوستشان دارم که خودم هم شک کنم که الآن دارم یا ندارم؟!... بلدم دو چهره داشته باشم، به همه یکی را نشان بدهم که آدمک است، خودم زیرش باشم، بی که حتا یک ذره شبیه باشد این دو تا به هم. بلدم. حواستان را جمع کنید. خوب بلدم این کارها را.  از یک جایی ، از یک جای تاریک و دوری توی حافظه ام، از یک نسلی این را بلدم که اگر میدانستم کجاست تمام میشد این تراژدی... میسوزاندمش یک سر...

.

.

ولی بلد نیستم. پس جمع کنید حواستان را. جز آن ها که بلدندم. جز همان ها فقط....



+ رمدیوس، تو یکی لطفا حواست را خیلی جمع کن. من خودم هم درست نمیدانم چه خبر است.


+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 23:48  توسط نگار  | 

یه چیزی تو دفترم پیدا کردم. مال 17 خرداد 88 ئه. یکشنبه، ساعت 9:35 دقیقه شب

" به سارا: گفتی بنویس یه چیزی که من خوشحال شم، می نویسم به خاطر تو ولی قول نمیدم که خوشحال کننده باشه. اصلا قول نمیدم.

به سامان و نسیم: ببینم این بیشتر عصبی تون میکنه یا اون صفحه ی خالی

به فرگل: نقاشی... من فقط یه جور بلدم صفحه های سفید رو خط خطی کنم.

به داداشی: ما که نرفتیم! ما قایم شدیم!


این ملت... این ملتی که از من اند...


شب شد

ولی ماه نیامد

و من دیگر ستاره ها را دوست ندارم.


قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گرید."


پ.ن. فکر کنم تو درخت بنفش سابق نوشته بودم اینو، ولی انقدر از نزدیک دیدن گذشته هیجان انگیز بود. شاید بازم یه تیکه هایی از این دفترارو بیارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 12:36  توسط نگار  | 

باید به تاریخ ها وفادار بمانم. ننوشتن زهر است. هر قدر هم که حرف نباشد، هرقدر هم که حرف هام الکی باشد، باید به قول های خودم وفادار بمانم، به حداقل های تعهدم. چون ننوشتن زهر است و من این را زود یادم میرود.

امروز، تمام روز باران بارید. اصلن بهار امسال یک جورهایی فرق می کند، زیادی بهار است. همه چیز بهار را دارد انگار. کم و کسر ندارد. خیلی حس عجیبی به آدم می دهد این. عادت ندارم به کامل بودن چیزی توی زندگی. به درک کامل بودن چیزهای توی زندگیم شاید. همه ش می گویم حتما یک خبری هست که این شکلی شده همه چی. الکی که نمی شود. ولی خبری نشده و الکی هم نیست. چشم هام یک کمی بازتر شده.

حال دنیا، دنیای اطرافم منظورم است، خوب نیست خیلی. همه یک کمی سخت نفس می کشند، همه یک حرف هایی را دارند نمی زنند. یک حرف های مهمی را دارند نمی زنند. اصلا از همین بهار بوی از دست دادن می آید. بهار نباید بوی از دست دادن بدهد ولی همیشه همینجوری است. همیشه یک بوهای عجیبی میدهد. همیشه یک اتفاق های عجیبی دارد توش.

چه میتوانم بگویم؟ اصلا حالا که دارم فکر میکنم واقعا حرفی ندارم برای گفتن. دروغ گفتم اصلا. همه چیز خیلی هم معمولی است، کار تحقیقی دارم و جشن فارغ التحصیلی، این ها دغدغه های کوتاه مدت اند. کانون وکلا، اپلای یا کنکور دغدغه های بلند مدت اند. از خرداد بدم می آید، از روزی که نتیجه ها می آِید. ولی خب کاریش نمی شود کرد، بلاخره می آید. چیزی هم که شده، شده و تمام شده. می توانم به جای این به این فکر کنم که چه چیزها که نشده. چه چیزها که رفته بود که بشود و نشد. به قول سامان  آدم همیشه فکر میکند برای خوشبختی باید یک چیزی به زندگی اضافه کرد، شاید باید یک چیزهایی را کم کرد ولی. آدم اصولا اشتباه فکر میکند و زندگی بر خلاف ما همیشه رو به جلوست و من هم خوب متوجهم که این حرف هام ربطی به هم ندارند. ولی حرف های خوبی هستند، میشود یادداشتشان کرد و توی دیالوگ های یک فیلمی که میخواهد معناگرا باشد به کار برد. و همین.

خب نوشتم. این یک نوشته ی سرشار از تعهد است.



+ رمدیوس، من هنوز به تو متعهد هستم. آفرین به من، آفرین به تو.


+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 1:38  توسط نگار  | 

گفتنش سخت است، مخصوصا الان که خوابم هم می آید. ولی مجبورم همین الان بهت بگویمش، فردا که بشود دیگر گفتنش فایده ندارد، تازه من به فردا گفتن نمیرسم، الان اگر نگویمش میرود تا نمیدانم کی.

همین دیروز بود، البته اگر فکر کنیم این نیمه شب هم بخشی از 28 اسفند است، همین دیروز بود که بلاخره بلند شدم اتاق را مرتب کنم برای عید. هوا سرد بود، ولی رفتم شوفاژها را کم کردم. دهن کجی بود به آسمان گرفته ات، بادهای عجیب و غریبت و نفس سردت. توی دلم هم گفتم دیگر وقت رفتنت شده، باید بروی که پنجره را باز کنم، که بهار بیاید تو، که نفس بکشم، دهن کجی هایت هم دیگر فایده ندارد! این هوا آنقدرها هم سرد نیست. بعد انگار شنیده باشی صدام را شروع کردی به باریدن پشت پنجره. گلوله گلوله برف. یک جوری هم باریدی که توی بهمن هم انگار بلد نبودی آن جوری بباری، یک جوری که انگار اصلا توی کل زندگی ات بلد نبودی این جوری بباری! انقدر از ته دلت بباری... بعد از دوست شاعرم پرسیدم چه اش شده این زمستان که انقدر بهانه میگیرد دم رفتن؟! گفت دل کندن همیشه سخت است....

بعد یادم آمد کم کم. رفتن سخت است، خیلی هم سخت است، سخت تر هم میشود وقتی بدانی همه از رفتنت خوشحال ترند، وقتی بدانی هیچ کس غمش نیست که میروی. حق داری اینطور بباری. کم کم ک فهمیدم این را که چقدر حق داری. که اصلا دنیا همین شکلی است، وقتی بدانی از رفتنت ناراحت میشوند، تندتر میروی، تلخ تر میروی، اما وقتی که میدانی شادند که داری میروی هی خودت را میزنی به در و دیوار، هی پا میکوبی به زمین... خودم همه ی این ها را بلدم. اصلا همه بلدند این جور رفتن ها را. تو چرا بلد نباشی پس؟! تو چرا غمت نباشد؟! نه. حق داری، حق داری که انقدر از ته دلت بباری، که کل شهر را توی 2 ساعت سفید سفید کنی.... اصلا حالا بهتر میدانم همه چیز را... حتما بعدش قیافه های توی هم رفته مان را هم دیده ای، که رو ترش کرده ایم که یعنی تو چه میگویی این وسط؟! که چرا نمیروی؟!... پس این برف های آب شده ی کف خیابان اشک های تو اند، این سوز لعنتی هم بغض فرو خورده ات... فردا هم میروی، البته اگر این نیمه شب را اولین ساعت های 29 اسفند بدانیم. فردا هم بی سر و صدا کوله بارت را برمیداری و از گوشه های این شهر میروی.... بعد هم ما می مانیم و یک بهار سرماخورده... ما میمانیم و  بهاری که هم آمده هم نیامده.... مادر همیشه میگفت سوز دل آدم ها نمیرود از دنیا، پاک نمی شود از هوا.... آه که بکشی توی بهار، همین میشود. سوز دلت نمیرود، جا خوش میکند لای شکوفه های گیلاس و زردآلو، لای سبزه هایی که امسال هرچه با مامان روشان کار کردیم دلشان نخواست که بیایند بیرون...

گلایه نمی کنم. حقمان است. حالا که فکر میکنم اصلا انگار بیشتر از بهار عاشق توام. اصلا این بهار یخ زده را برای نفس تو که پیچیده لای تنش دوست دارم. بس که از جنس خودت هستی. بس که مال خودت هستی...

از همین الان حفظم نود و یک را. سال خوب و خوشی و خنده نیست، سال دویدن است، حتی سال رسیدن هم نیست، فقط سال دویدن است. جای همه ی روزهایی که ژاکت ژاکت پوشیدم روی هم و گفتم برو که سردی، جای همه ی اشک ها و خوشی های این یک سال، جای بدبیاری و بدکاری هام، که توی همه شان یک عنصر پا رو پا انداختن و نگاه کردن به جریان مواج زندگیم، مشترک است، جای همه ی این ها، نود و یک را، لحظه لحظه اش را باید بدوم. بدوم و این نفس های سرد بغض آلودت پشت گوشم باشد همه ش، که یادم بیاید چه زمستانی بودی، چه زمستان بزرگی بودی، چه زمستان غمگینی بودی و هیچ کس نفهمیدت، هیچ کس نشنیدت، و چقدر بزرگ بودی، چقدر توی خودت بودی وقتی آرام و آهسته از گوشه های شهر ما گذشتی.... باید یادم بماند... این بهار، همه ی این بهار از ریشه های خودم جوانه زده.



+ رمدیوس، صدات به گوشم نمیرسد. بلندتر حرف بزن. اصلا داد بزن.


+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 3:26  توسط نگار  | 

یک چیزهایی اینجا باید عوض شود.

یک چیزهایی کلن باید عوض شود....

.

.

من خیلی زود برمیگردم.



+ به بادهای جهان بدگمانم رمدیوس... قضیه نمی تواند انقدرها هم ساده باشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 19:44  توسط نگار