+ رمدیوس روز موعود که شد هرطور شده خودت را برسان.... دیر نکن.... تنها وسط طوفان رهایم نکن...
نخواه از نفس جاری تو دل بکنم / که زنده رود تویی، اصفهان مرده منم
+ رمدیوس روز موعود که شد هرطور شده خودت را برسان.... دیر نکن.... تنها وسط طوفان رهایم نکن...
فقط چهار هفته مانده تا کنکور. خب این خوب نیست. همین است که مرا میبرد به گذشته. به وقتی که سوم راهنمایی بودم. ما سه نفر بودیم از راهنمایی و هفت هشت نفری از دبیرستان که نجوم می خواندیم توی مدرسه. سال دومی بود که المپیاد نجوم برگزار میشد به گمانم یا سال اول. راهنمایی ها اجازه نداشتند شرکت کنند. من خوشحال بودم ازین موضوع، نیلوفر هم. و البته آزاده نه. ما کلاس نجوم میرفتیم ولی راستش دوره ی راهنمایی تنها دوره ایست که هیچ حرف خاصی ازش ندارم که بزنم. یعنی واقعن نمی دانم توی ذهنم چی بود، به چه فکر میکردم، چه کار میکردم. اعتماد به نفس نداشتم و شب امتحان تا صبح بیدار میماندم و هیچ وقت نمره هام به خوبی نیلوفر نبود. نه کسی خیلی ازم تعریف میکرد نه کسی نقدم میکرد. بودم فقط. ازین توی حاشیه بودن هم خوشم نمی آمد ولی کاری نمیکردم. خلاصه اینکه نمی دانم چرا میرفتم کلاس نجوم. هیچی نمی فهمیدم. اصلن سعی هم نمیکردم که بفهمم. فقط شب های رصد بود که فوق العاده بود. تنها نکته ی جالبش، تنها چیزی که دوست داشتم... باقی وقت ها اگر آقای باقری چیزی را میکرد به زور توی ذهنم لذتبخش بود ولی من تلاشی نمیکردم. همه ی این ها را گفتم که بگویم چقدر خوب بود که المپیاد مال دبیرستانی ها بود. خب ما دو سال بود که نجوم میخواندیم، همه فکر میکردند چه نخبه هایی هستیم مثلن. اما اوضاع عوض شد، خانم کوشکی مدیرمان رفت اداره و بالا و پایین و سازمان و همه جا تا بلاخره اجازه دادند ما سه نفر شرکت کنیم. این خبر را با شادی خاصی به ما داد و گفت روسفیدم کنید.نمیدانم چرا این جمله انقدر حس تعهد تویمان ایجاد کرده بود. آزاده اوضاعش خوب بود. ولی من و نیلوفر احساس یک آّبروریزی بزرگ بودن را داشتیم.آن موقع هم چهار هفته مانده بود به المپیاد. یادم نیست واقعن که اصلن تلاشی کردم یا نکردم. ولی چهار هفته ی نفرت انگیزی بود. این که بدانی چیزی نمی شود و بخواهی که بشود و بدانی که منطقن هم نباید بشود ولی هی بگویی اگر نشود خیلی بد میشود و بیچاره میشوم خیلی بد است. بد که نه افتضاح است. یادم است که میخواندم و نمی فهمیدم. سر خود امتحان را هم قشنگ یادم هست. به گمانم به 11 سوال جواب دادم. بعد امیدها و آرزوهای احمقانه این طور وقت ها خیلی بیخود اند. که هی خدا خدا کنی و فکر کنی معجزه میشود. بعدش بدتر بود. روزی که جواب ها آمد هم یادم هست، آزاده قبول شده بود، من و نیلوفر نه. از دبیرستان هم قکر کنم چهار یا پنج نفری بودند. آزاده و نگین برنز جهان شدند آن سال. خوب یادم است آن روز را. نمی خواستم بروم توی مدرسه، رفتم نشستم پشت خانه ی آقایی که یادم نیست دیگر اسمش را ولی خیلی آقای خوبی بود. سارا آمد، نرفته بود او هم سر صف. نشست کنارم. یک حرف هایی زد در این مضمون که ادا در نیار. اگر برایت مهم ست سال بعد بخوان. آدم وقت خیلی دارد. هیچ وقت وقت کم نمی آورد آدم. یادم است که چقدر خجالت میکشیدم از خانم کوشکی. یادم است که آزاده درکمان نمیکرد اصلن که چرا انقدر ناراحتیم. حقیقتش خودم هم خودم را درک نمیکنم دیگر. ولی روزهای بدی بودند. یک حس حماقت بدی تویشان بود که من بیزارم ازش.
حالا حس همان روزها را دارم. حس نشستن سر جلسه و اینکه جواب ها یادت نمی آید. حسی که سر امتحان مالیه داشتم و اداری یک. از قبلش تصمیم میگیری که ببازی. مالیه 15 صفحه جزوه را خواندم، اداری کمی بیشتر. به این نتیجه رسیده بودم که نمی شود کاریش کرد، باید زودتر شروع میکردم. درس جالبی هم نیست، اذیت میشوم. صبحش به غلط کردن افتاده بودم ولی راه چاره ای نبود دیگر. قبول شدم ولی لبه های مرز.
بدترین قسمتش این است که حس میکنی اگر تسلیم نمیشدی اوضاع خیلی فرق میکرد. من امتحان نخوانده زیاد داده ام توی عمرم. حقیقتش بد هم نشده. مثلن مدنی یک را هم نخواندم ولی قبل امنحان به مهروز گفتم فقط به من اطلاعات بده، بیست دقیقه برایم حرف زد و من چون آدم خوش شانسی هستم هشت نمره را با همان بیست دقیقه گرفتم. هشت نمره ی دیگر را هم نمیدانم چطوری و نیم نمره هم احتمالن حقم بود. اما فرقش این بود که تسلیم نشده بودم، نیامده بودم که ببازم، هرکسی حرفی میزد روی هوا می قاپیدم . همه ی آن ها توی برگه بودند.
این همه قصه های خسته کننده تعریف کردم که بگویم چهار هفته مانده به کنکور و من احساس میکنم از همین حالا باخته ام. وقتم را میگذارم سر فکر کردن به چیزهای مختلف... یا حالم خوش نیست یا دلتنگم یا زیادی شادم یا زشتم یا اخمو. گاهی هم امتحان دارم. یک حس حماقتی دارم که هم وقتی برای کنکور میخوانم هست، هم وقتی نمی خوانم. به روز کنکور که فکر میکنم دلم میخواهد خواب بمانم مثلن یا سرم بشکند و نروم. برخلاف دفعه های قبل فکر بعدش هم نیستم زیاد، روز نتیجه ها و یک رتبه ی نجومی مثلن. بیشتر دلم آن دو ساعت را نمیخواهد. آن دو ساعت سر جلسه. از کنکور بدم میاید. یک بارش هم زیاد بود، حالا باز دوباره. تازه الان اوضاعم بدتر هم هست. یعنی واضح است. خودم هستم ، کتاب هام و رتبه های اکسین. همه میگویند تو میبازی. هر هر هر.
.
.
حالا دیروز دندانپزشکم وقتی دارد یک چیزی را محکم میکند توی دندانم و من سرم را می کشم پایین، می گوید نه! سرت رو پایین نبر. مقاومت کن در مقابل ضربه ی من. نگاهش را تیز می کند و می گوید: تسلیم نشو. هیچ وقت راحت تسلیم نشو....
بعد این را با یک لحن خاصی می گوید که میفهمی خوب میداند که دارد چه میگوید. من دلم می خواهد سرم را بکوبانم توی دیوار. بگویم میشنوی؟! همه دارند به من میخندند. من از قبلش باخته ام دکتر. همه چیز تمام شده.
ولی دکتر سرش توی دهان من است. عصب دندانم را با آینه نشانم میدهد و میگوید: نگاه کن، نزدیک بود! تو خیلی خوش شانسی دخترک...
پ.ن. وقتی این همه حرف میزنم، از خودم میپرسم الان برای چه این همه حرف زدی. اصلن کسی این همه را می خواند؟! خب دوستان عزیزم برخلاف هر دفعه (؟!) این بار حرف مهمی نزدم. اصلن این حرف ها خیلی زدن ندارد. من بغضم گرفته بود. همین. شاید اصلن چیز به درد بخوری برای شما نباشد لای این حرف ها.
+ رمدیوس... دی تمام شد. بیا به بهمن فکر نکنیم. اسفند خودش از راه میرسد.
پس من آخرین ستاره ی این شبم، که خاموش میشوم...
نه، غم انگیز نیست
حال خاصی هم ندارم...
فقط... دروغ نگویم... دلم نمیخواهد این رفتن را
ولی انگار مجبورم...
خورشید دارد طلوع می کند
صبح که بشود، دیگر به حال هیچ کس فرقی نمی کند بودن و نبودنم
باید قبل روشنی بروم...
+ رمدیوس... چرا از این همه رفتن خسته نمیشوی؟!... مگر دنیا چقدر است؟!...
دیشب ماه کامل بود، مهتابی فوق العاده، ابرا هم بودند. صبح بارون اومد و الان آفتابیه. من از دیروز دارم از خوشی میمیرم. خیلی خوبه که یک نوزده دی شگفت انگیز رو تجربه می کنم و باور کن که دارم دیوونه میشم.
+ رمدیوس... بدجور عاشق توام انگار... این ابرها کجا دارند میروند بی من؟!....
نجات می یابیم ازین طوفان
حتا بدون دست هایی که بگیرندمان و بکشندمان بالا
بدون قایق های نجات
و حتا بدون نگاه های نگران و امیدوار روی ساحل
نجات پیدا می کنیم
با همین دست های سرد و یخ زده
و همین بدن های لرزان و نگاه های خیس
نجات پیدا می کنیم ازین طوفان
قول میدهم.
فقط باید باورش کنی
فقط باید باورم کنی...
+ باید پنجره ها را ببندم رمدیوس... اینجا زیادی سرد است، اینطوری زیاد دوام نمی آورم.
- وقتی تو میرفتی من میدانستم که دلم خیلی تنگ میشود، که حالم چقدر خراب میشود و زندگی قرار است چقدر سخت شود. من میدانستم که قرار است چه شود و خواستم که بشود. پس اگر الان یک نفر توی این دنیا حق حرف زدن نداشته باشد، آن یک نفر منم. همه حق دارند.
پ.ن. کشتی به زیر آب میرود. نفس بگیرید عمیق. ما قرار است زنده بمانیم... من و رفیقم.... ( از ندا )
کاش این یه قلم نبود
کاشکی که اصلن نبود....
+ رمدیوس... رمدیوس... رمدیوس... آهای رمدیوس....
ایستاده بودم زیر باران، کنار خیابان منتظر تاکسی. هیچ کس نمیرفت سمت منرو. باران هم تند میبارید. بعد یک نفر ایستاد، بی که بپرسد کجا میروم. در را باز کردم . گفتم مترو؟! گفت: «سوار شو! چرا چتر نداری توی این بارون؟!» فکر نکرده بودم بهش. که میشود چتر داشت، میشود خیس نشد زیر باران. همیشه فکر می کردم چتر را نباید برد. توهین به آسمان است. راننده دلش سوخته بود که سوارم کرد. هرجا که میرفتم فرق نمیکرد برایش. احساس کرده بود ماموریتش این است که این موش آب کشیده را از توی خیابان جمع کند. احمقانه ترین جواب ممکن را دادم. گفتم یادم نبود. چی را یادم نبود؟! که باران میبارد؟! که چتر وسیله ی خوبی است؟! که باران آدم ها را خیس میکند؟!... یادم نبود که میشود باران بزند و خیس نشوی. گفت: « مریض میشی!» فکر کردم که نگرانم است یعنی؟! نگران عقلم شاید... باران خوب است، قشنگ است، همه جارا هم فشنگ میکند. اما آدم را خیس هم میکند. میتواند نکند، چرا چتر نمی برم؟!.... بعد دیدم این ها همه اش حرف مفت است. پیاده که شدم یادم آمد. این ها را وقتی خیلی رمانتیک بوده ام ساختم که باورم شود از تنبلی نیست. حقیقت این است که حوصله ی نگه داشتنش را ندارم. ترجیح میدهم خیس خیس شوم ولی دست هام توی جیبم باشد ولی همیشه جوری ازش حرف زدم که انگار دلیل خاصی دارد. که انگار من تنها کسی ام که میدانم باران چیست. انگار که باید حتمن خیست کند تا بفهمی اش. دلیل های شاعرانه، یا بهتر بگویم دروغ های شاعرانه. اما به راننده تاکسی که نمیشد شعر تحویل بدهم. همش خودت را جدا کنی از آدم ها، از دنیای واقعی، حقیقتش این است که آدم با چتر هم در انتهای یک روز بارانی منتهای کثافت است! با کفش و جوراب ها و پاچه های شلوار جین خیس! کاپشنت هم که خیس باشد نفرت انگیز است. چرا باید انقدر شاعرانه اش میکردم چیز به این سادگی را؟! من با کثافت مشکل خاصی ندارم و دیر سرما میخورم و دستکش ندارم و دست هام یخ میزنند، باید توی جیبم باشند. همه اش همین.
.
.
.
.
دارم فکر میکنم که به چه درد میخورد زندگی؟!... من چند سالم است؟! کسی یادش هست؟! یک بار مامان با صدای پر از بغضی از من پرسید: نگار به چه درد میخورد زندگی؟! مامان چهل و هشت سالش است. گفت: «به چه درد میخورد که انقدر رنج بکشی؟!» من نمیدانستم، ولی دلم می خواست که مامان بداند. واقعن دلم میخواست که مامان بداند... بعد بغلش کردم، چون که جوابی نداشت و هردومان گریه کردیم چون کاریش نمیشد کرد. راستش من آن وقت بیشتر برای مامان گریه کردم، چون مامان چهل و هشت سالش بود و من بیست و یک سال. فکر میکردم که من یک روز میفهمم که به چه درد میخورد زندگی.
هنوز
که دارم مینوسم حرف خودم را باور ندارم. فقط یک روز یک لحظه آمد و زود محو
شد.... من نشسته بودم توی "باران" ، پشت میز کنار پنجره، در یک عصر
شهریور. منتظر بودم که کسی بیاید. دیر کرده بود و من دوست ندارم که کسی دیر
کند و تنها منتظر بمانم. چشم دوخته بودم به راهی که قرار بود ازش بیاید.
جایی که من نشسته بودم با شیشه های پنجره زاویه ای میساخت که نورها در
مسیری که او قرار بود ازش بیاید شکسته میشدند، جوری که آدم ها کش میامدند
توش. من چشم هام را ریز کرده بودم و با دقت داشتم نگاه میکردم که کی از راه
میرسد. حالم خوش نبود. چند وقت بود که خوش نبودم. بعد یک آن انگار جادو
شده باشم، قلبم شروع به تپیدن کرد، نفسم بند آمد و یک حجم عظیمی از شادی
وجودم را زیر و رو کرد. به خودم گفتم یک لحظه به خودت نگاه کن! ببین چه
صحنه ی زیبایی هستی توی این دنیا! بعد دیدم که چقدر دوست دارم زندگی ام را!
چقدر عاشق خانواده ام هستم و دوست هام و کسی که دارد از راه می آید. چقدر
درسم را، روزهام را و تصویری که از آینده ام دارم را، دوست دارم. چقدر
زندگی سخاوتمند است. چقدر خوش شانسم که کسی را دارم که اینطور منتظر آمدنش
باشم توی یک عصر کسل کننده ی تابستان....
نه... بعدش اتفاق خاصی نیفتاد. او آمد. برایم فیلم خریده بود که ببینم و شاد شوم. حال خودش هم خوب نبود، دچار یک عصر کسل کننده ی تابستان بود و من هم از ضربان قلبم حرفی نزدم. نشستیم، چای خوردیم، پیتزا و سالاد مخصوص باران شاید، درست یادم نیست. و بعدش رفتیم خانه هامان. بعدترش حتا به این نتیجه رسیدیم که منتظر هم نشستن کافی نیست، ما آدم های با هم بودن نیستیم و تمام شد... ولی من، آن عصر تابستان، توی دفترم نوشتم: «نشسته ام اینجا، توی باران، منتظر او و دارم به این فکر میکنم که چقدر عاشق زندگی ام هستم.» جمله ای که هیچ وقت قبل از آن به کار نبرده بودم. حرفی که هیچوقت فکر نمی کردم بزنم. بعدش هم نگفتم. لااقل هنوز نگفتم.
چرا دارم این حرف ها را میزنم؟! این خاطرات بی سر و ته؟!... نمیدانم... فقط فکر کنم باید میگفتمشان.
+ رمدیوس، من که ماهی نیستم، بوسه ی زیر آب امتحان خوبی نیست. من نفس کم میاورم. بیا توی باد برقصیم. قول میدهم رقص یاد بگیرم.
| از ما حـدیث زلـف و رخ دلـسـتـان مپـرس | طـوفـان رسـیده را ز کـنار و میان مـپـرس |
| حیران عشق را خبر از هجر و وصل نیست | از خـار خشک حـال بـهار و خـزان مپـرس |
| نـاخـن مـزن بـه سـینـه مـاتـم رسـیدگـان | از بـیدلـان حـدیث دل خـونچـکـان مپـرس |
| چون گل نظر بـه سینه صدچـاک من فکن | از تــیـغ بــازی مـژه دلـسـتــان مـپــرس |
| از دشـمـنـان خـود نـتـوان بـود بـی خـبــر | آخر تـرا که گفت که از دوستـان مپـرس؟ |
| دوری نـیازمـوده چـه دانـد که هجـر چـیسـت | از موج آب، حـال جـگر تـشـنگان مپـرس |
| در زیــر کــوه قـــاف پـــر مــور را بـــبـــیــن | از بــار عـشـق، حـال دل نـاتـوان مـپـرس |
| تــا مـی تـوان شـنـیـد ز مـوران تـلـخـکـام | وصف شکر ز طوطی شیرین زبـان مپرس |
| در خـاک و خـون تـپـیدن خورشید را بـبـین | دیـگـر ز بــی نـیـازی آن آسـتـان مـپــرس |
| بـنگر چه رغبـت است به ساحل غریق را | صـائب عیار شـوق من و اصفهان مپـرس |
ندا راست میگه...
هرکی قصه ی خودشو داره... کی میتونه بگه چرا قصه ی من اینجوری بود؟!.... فقط هست. باید قبولش کنی.
+ رمدیوس، تو قصه ی خودتو دوست داری؟!...
حالا می شود گفت که دیگر حالم خوش نیست.
+ باید این بازی را یک جا تمام میکردم، نه؟!.... خداحافظ رمدیوس... باد تو را برده. باید باور کنم.